سفارش تبلیغ
صبا ویژن

مطالب وب

معجزه زندگی من

عشق ابدی

 

♥عزیزترینم خیلـــــــــی دوستت دارمبووووس

تو یه هدیه از طرف خدایی برام،ارزشمندترین موهبت الهی در حق من...

اگر که تمام لحظات زندگیم رو صرف شکرگزاری کنم بابت داشتنت بازم کمه!و من از خدا میخوام همونطور که تو رو بهم بخشید همونطور هم حفظت کنه برام...

اگر که هیچ چیزی توی زندگیم نداشته باشم تو میتونی جبران همه نداشته هام باشی.

اینکه ازم دور باشی یا نزدیک و در کنارم،روی علاقه ی من بهت تأثیری نداره؛فقط کافیه حس کنم که تمام تو متعلقه به منه،اون وقته که خودم رو نه تنها خوشبخت ترین دختر بلکه خوشبخت ترین انسان روی زمین میدونم؛و من چقدرررر خوشحالم که دارمت و اینکه حتی اندازه سر سوزنی از مهر من توی اون قلب بزرگ و مهربونت باشه...

تو همه دارایی منی دار و ندارم،تو همه کسمی کس و کارم،تو دلیل حال خوبمی آروم جونم...

تو رفتارت،حرفات،دستات،چشمات،لبات و حتی فکرت آرامش رو برای من به ارمغان میاره...آآآآخخخخ آغوشت،آغوشت خوده خوده عشقه،آغوشت بوی امنیت میده وبرای من آرامش بخش ترین جای دنیاست،همونجایی که عالم و آدم رو از یاد میبرم و تمام وجودم پر میشه از تو تو تو تو و فقط تو...

تو همون مردی هستی که ظاهر و باطنش فرقی نداره و حرف و عملش یکیه...

همون مردی که عشق میده،محبت میده،امید میده،پناه میشه،دلگرمی میشه و میشه دلیل خوشبختی یه دختر و من چقدر خوش بخت و اقبالم که اون دختر منم...

من از وقتی تو اومدی تو زندگیم به معجزه اعتقاد پیدا کردم؛اول از خدا ممنونم که تو رو بهم داد و دوم از خودت ممنونم بابت اینکه همه جوره و تو هر شرایطی کنارمی و همیشه بی منت دستمو گرفتی و باعث رشدم شدی...گل تقدیم شما

صادقانه عاشقت بودم،هستم و خواهم بود،

وفادارانه کنارت بودم،هستم و خواهم بود و

همیشه دوستت داشتم،دارم و خواهم داشت آرامشــــم،معجزه زندگی من... .دوست داشتن

 

♥SAJAD&TAHEREH♥


Sajad&Tahereh 6:59 عصر یادداشت ثابت - یکشنبه 98/6/4

1نظر

Happy Birthday My Love

تبریک تولدچهاردهم آذر ماه سال 76...

یه نوزاد(یه نی نی تپل)پا به این دنیا گذاشت...

اسمشو گذاشتن سجاد...

ته تغاریه ی خانواده(و فصل پاییز)...

اوووم میگن هر کسی با یه هدفی متولد میشه!کسی چه میدونست قراره که هدف متولد شدن این فسقلی چی باشه؟اصلا اون لحظه کسی بود که به این موضوع فکر کنه؟یا حتی بعد ها کسی بود که بخواد یک صدم ثانیه خودشو درگیر یافتن پاسخ این سوال کنه؟بعید میدونم...!

اما خب خدا قطعا از آفرینش اون جوجه طلاییه فسقلی هدفی داشته؛یا بهتر بگم اهدافی داشته...

از بین اون اهداف،مهم ترینش چی بوده؟

مهم ترین هدف تولدت چیه عشقم؟تا حالا بهش فکر کردی؟اصلا امکانش هست که بخوایم راجع به این مسئله با قطعیت نظر بدیم؟نمیدونم نظرت چیه!اما بزار من بهت بگم...

میدونی عشقم،یه سری از آدما هستن آرامشه محضن؛نگاهشون،رفتارشون،صداشون،سکوتشون و تمامه وجودشون برای تمام مخلوقات خدا،آرامش بخشه...

خیلی خلاصه بهت بگم که:

تو،یکی از اون آدمایی؛

من نمیدونم مهم ترین هدف خدا از آوردن تو به این دنیای پر از آشوب چی میتونه باشه!اما...اما میتونم با اطمینان بگم که من به تو به چشم یه معجزه نگاه میکنم؛تو به دنیا اومدی تا معجزه زندگی من باشی،تا با آرامشی که مثل خون در رگ هات جاریه بشی آرامشه من،بشی آرومه جونم...تو به دنیا اومدی تا با ورودت به زندگیم،زیبایی های این دنیارو بیشتر و بهتر از قبل بهم نشون بدی،تا لذت زندگی رو اون طور که باید بچشم،تا بشم خوشبخت ترین مخلوق خدا،تا بفهمم عشق چه معنایی داره،تا خیلی چیزای خوبه دیگه... .

من همیشه میگم خدا دوسم نداره!اما گاهی که بیشتر فکر میکنم میبینم اتفاقا خیلی دوسم داره چون نعمت های خیلی با ارزشی رو بهم بخشیده،قطعا تو یکی از اون بهترین نعمت هایی هستی که خدا نصیبم کرده...

من یکی از اون بنده های ناسپاس خدا بودم که قدر نعمتای زندگیمو خیلی خوب ندونستم و خدا هم تصمیم گرفت با استفاده از همون نعمت ها بهم هشدار بده که بیشتر قدردان باشم؛بهش قول دادم که از این به بعد بهتر رفتار کنم.

الآن چهاردهم آذر ماه سال 1399،شب تولد توعه آقای خوبم...

شاید اگه بهت بگم که تولد تو یکی از مهم ترین اتفاقای زندگیه ی منه باورت نشه!اما واقعا همینطوره؛خداروشکرمیکنم که به دنیا اومدی و مال من شدی،منی که نفسم به نفست بنده...

23 ساله شدنت مبارک باشه مرد رویایی من

چه خوشبختم که مهربون ترین و خوش قلب ترین مرد دنیارو دارم...بودنت در کنارم باعث افتخارمه دار و ندارم...

تو این لحظه جدای از تمام آرزوهای خوب،تنها آرزویی که برات دارم فقط و فقط سلامتیه...از خدا میخوام مهربونیشو شامل حال هر دومون بکنه و حالتو خوبه خوب کنه(و مطمئنم که این لطف رو در حقم میکنه)تا بتونم یه عمر قدردانت باشم که خوبی های تو بدون شک لایقه ستایش کردنه.

دوستدار و وفادار همیشگی تو:خانومت♥

پ.ن:این عکسه بود که گفتم واست گرفتم؛ببین چه خوشمله،حال کنبووووس


♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/09/14

00:00AM

 


Sajad&Tahereh 12:38 صبح جمعه 99/9/14

1نظر

خدایا مواظب عشقم باش

کرونا

خدای مهربونم...

ازت خواهش میکنم لطفا مواظب عشقم باش،

خداجون،کاری کن کمتر درد رو حس کنه،

کاری کن کمتر اذییت بشه،

کاری کن زودتر خوب بشه،

خدایا...

سلامتی عشقمو بهش برگردون،

من دلم واسه شیطونیاش،خنده هاش،شوخی هاش،صداش...اصن دلم واسه همه چیش تنگ شده؛

قول میدم وقتی حالشو خوب کنی،کمتر باهاش قهر کنم،کمتر اذییتش کنم،کمتر حرصش بدم...

قول میدم بیشتر از قبل قدر نعمتی که بهم بخشیدی رو بدونم؛

خدایا من حاله خوبه عشقمو از تو میخوام

خداجون خیلی دلم گرفته و ناراحتم که هیچ کاری نمیتونم بکنم،حتی نمیتونم کنارش باشم و ازش پرستاری کنم

میشه اینبار هم معجزه کنی؟

میشه اینبار رو هم دلمونو شاد کنی؟

میشه؟!

خدای مهربونم،اینبار هم مثل همیشه امیدم به خودته؛برام خدایی کن... .

#کرونا


♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/09/06

02:05PM

 


Sajad&Tahereh 12:35 صبح جمعه 99/9/14

1نظر

و اما آبان...

وفاداریم

و اما آبان...

باورت میشه آبان 98 رو با همدیگه پشت سر گذاشتیم و الآن که آبان سال 99 هست بازم کنار همیم؟؟؟

با اتفاقا و بحثایی که سال پیش شاهدش بودیم،همیشه فکر میکردم از اون موقع به بعد من هر سال آبان ماه خیلی حالم گرفته میشه و نمیتونم فراموش کنم اون حس و حال مزخرف رو...

اما راستش الآن که یادش میوفتم اصلا برام آزار دهنده نیست و اتفاقا خندم میگیره و حالم خوب میشه...

خندم میگیره به اینکه الآن خانواده هامون،لااقل خانواده من فکر میکنن من تو رو فراموشت کردم و این حرفا،

حالم خوب میشه وقتی میبینم هنوز کنار همیم و به فکر آیندمونیم؛

میدونی چیه؟

اصن میخوام حتی اگه همه دنیا گفتن که بودن با تو اشتباهه،من بازم کنارت بمونم...

میخوام کنارت بمونم تا همه شاهد پایداری عشقمون و ثبات تصمیممون باشن...

میخوام اون حس غرور و افتخار رو کنارت تجربه کنم...

میخوام شاهد خوشبختیمون باشن و ما شاهد پشیمونیشون باشیم...

میخوام داستان عشق من و تو بشه نقل محافلشون...

میخوام اینقد به پات بمونم تا سال های بعد کنار هم آلبوم خاطراتمون رو ورق بزنیم،با هم به اهداف و رویاها و خواسته هامون برسیم،تمام اون چیزایی که تو این مدت واسمون عقده شده رو تجربه کنیم،اون آغوش ها و بوسه هایی که حسرتش به دلمونه،قدم زدن ها،شب گردی ها،بیرون رفتن و خوشگذرونی ها،قفل شدن دستامون،غرق شدن تو نگاه هم،ساعت ها حرف زدن کنار هم بدون استرس،بلند بلند صحبت کردن پشت گوشی،رقصیدن ها،مسافرت ها،بیرون کردن خستگی از تنت موقع برگشتت از سر کار به خونه،درست کردن خوراکی های خوشمزه واست،شیطنت ها و مسخره بازیا و خیلی چیزای دیگه همه و همه؛میخوام همشونو با هم تجربه کنیم.

ببین آقا سجاد،شما دربست مال خودمی،ختم کلام.

پ.ن:

درسته فعلا دلگیرم ازت اما بدون برات توی قلبم هیچ جایگزینی نیست.

درسته ناراحتم اما درست تو همین لحظات از همیشه به تو وابسته تر و مبتلا ترم.

درسته دعوات میکنم،غر میزنم،اما با هیچکس و هیچ چیز عوضت نمیکنم.

خیلی خوش به حالته که منو داری هاااا.سجده شکر به جا بیار و قدر این فسقلی نایاب رو خوب بدون چون هزار و دوتا به علاوه یکی ویژگی خوب داره؛بله اینجوریاست.

پرونده آبان ماه همینجا بسته میشه دیگه.

اوووم ساعت 6 صبح با یه آهنگ یادت افتادم،اشکم جاری شد

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/08/11

08:09AM

 


Sajad&Tahereh 11:41 عصر سه شنبه 99/8/13

1نظر

دوست داشتنیه منی تو

فریاد عشق

آهای آقاهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه،

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

دارررررررررررررررررررررررررررم

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/07/27

08:35PM

 


Sajad&Tahereh 8:35 صبح دوشنبه 99/8/12

1نظر

دیدار لذت بخش 22 شهریور

دیدار لذت بخش

خب خب خخخب یه پست دلبر دیگه از اونا که من خیلیییی دوست دارم؛چرا؟چون بازم قراره ماجرای دیدارمون رو تعریف کنم...
وووویییییی هنوزم پر از ذوق و شوق میشم وقتیکه به روزی که گذشت فکر میکنم.اوووم ایندفعه بعد از 76 روز دیدمــــــت(2 ماه و 1 هفته).در حالی که فکرشم نمیکردیم و برنامه ریزی نشده بود.
خدایا دمت گرم،عاشقتم،بازم گل کاشتی،هیچ وقت یادم نمیره،مرسی،بووووس(خخخ)؛
امروز ساعت 07:47 صبح به هزار بدبختی از خواب ناز بیدار شدم و قصد داشتم که برم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم و بعدم برم دندون عقلمو جراحی کنم؛چون از طرف کلینیک باهامون تماس نگرفتن که زمان جراحی رو اطلاع بدن دیگه مامانم خودش زنگ زد که بپرسه و در نهایت مطلع شدیم که دکتر امروز تشریف فرما نمیشن و باید یکشنبه برم؛تو ذوقم خورد و اینکه دیگه با این وضعیت برای ثبت نام هم منو نمیبردن اعصابمو خورد کرد.با پدر و مادر گرامی یه بحث کوچولو موچولو کردم که هرجور شده من امروز باید برم ثبت نام کنم و سرانجام پیروزی از آن خوده خوده خودم شــــد.مامانم گفت منم دوس دارم بیام اما کفشام اذیتم میکنه،منم بهش گفتم خداروشکر پس خودم تنها میرم و تو بازار هم میچرخم که آره یعنی دیر میام خخخ.یکم صبحانه خوردم و آماده شدم و به آقامون خبر دادم که قراره تنها بیام و دیگه گوشی رو گذاشتم تو کیفم و خوشحال و شاد و خندان از خونه بیرون زدم.مستقیم رفتم مغازه از بابام پول گرفتم و بعدم رفتم بانک و کارتمو تمدید کردم و سوار تاکسی شدم به مقصد آموزشگاه.تو ماشین که گوشیمو نگاه کردم دیدم که(خخخ الهی دورت بگردم)،دیدم که خوشحال شدی و گفتی که منم دارم آماده میشم(خخخ بهش که فکر میکنم دلم میخواد محکم بغلت کنم و یه عالمه بوست کنم.).

خلاصه دقایقی بعد به محض ورود به آموزشگاه با روی ماه ♥یار همیشگیم♥ مواجه شدم و از اونجا که طبق معمول به لطف کرونا بعد از اینهمه مدت از دیدنت شوکه بودم،اصن نمیدونستم چی بگم و زودم رفتم طبقه بالا که ضایع نشم خخخ؛هر چند با فراموش کردن رمز کارتم خیلی شیک ضایع شدم،چیه خب عاشقم،خیلی مختصر و مفیددوست داشتن.چون هنوز معاینه چشم انجام نداده بودم باید میرفتم معاینه تا ثبت نامم تکمیل بشه!اماااا ساعت 1 ظهر فعالیتشون شروع میشد و اون موقع ساعت 11 بود.

تصمیممون بر این شد که بریم یه جای خلوت و یکم با هم حرف بزنیم،پس رفتیم پارک و نشستیم زیر یک عدد بید مجنون خوشمل که کلاغی به روی شاخه هایش نباشد خخخ.اونجا بود که بالاخره باورم شد جدی جدی کنارت نشستم و دستم توی دستاته،قند توی دلم آب میشد و از شدت ذوق و شوق و هیجانی که داشتم و نمیدونستم چجور خودمو خالی کنم،یه عااااالمه اذیتت کردم!الهی قربونت برم که اصن هیچی بهم نمیگفتی و گذاشتی هرررر کاری که دلم خواست باهات کردم،با اینکه خیلی حال داد اما اقرار میکنم که پشیمونم و وجدانم آسوده نیست،هر چند فدای سرم خب دوستت دارم آقای مهربونم♥.

دیگه استرس اینو داشتم که برای خونه رفتن دیر بشه و میخواستم که برم دیگه اما تصمیم گرفتیم که من به بابام زنگ بزنم ببینم که چی میگه!وقتی که بهم اجازه داد که خودم بمونم تا بتونم برم معاینه،قر تو کمر بود که فراوون بود خخخ،خیلی خوشحال شدیم و بعد از کلی اذیت کردنت و دیدن یه عالمه پیرمرد تنها که قدم زنان از هوا و منظره پارک و دیدن یک زوج عاشق لذت میبردن،با هدف خرید یه چیز خوشمزه برخواستیم و به راه افتادیم.چون جایی به غیر از یه کافه باز نبود،رفتیم کافه و طبق معمول گفتی چی میخوری سفارش بدم؟منم طبق معمول تر گفتم هرچی خودت میخوای سفارش بده خخخ.نشستیم و بعد از تحمل سر و صدای عجیب غریب میکسر با دو عدد معجون پدر مادر دار ترسیدمملاقات کردیم.تا دیدمش تو دلم گفتم خدایا توبه آخه اینو چجوری بخورم؟!باید فکر کرد تو شروع کردی به خوردن و سه سوته همشو خوردی و منم بعد از کلی تلاش با خیال اینکه یه عالمشو خوردم یه نگاه به ظرفش انداختم و با ناباوری دیدم که اصن تغییر نکرده و انگار نه انگار اینهمه زور میزدم که بخورمش.خلاصش کنم که با هر بدبختی که بود تهشو بالا آوردم و اون لحظه بود که احساس میکردم ناممکن ترین کار دنیا رو کردم و احساس غرور میکردم خخخ(شکمو!نزاشتی یه عکس ازش بگیرم که ای نگاش کنم و از اینکه تونستم بخورمش ای ذوق کنم.یه بار دیگه بدون اجازه من شروع به خوردن کنی کلی دعوات میکنم.یادت نره ها!آفرین).

بعد از تلاش افتخار آمیز و پیروزی شکوهمندم از کافه به سمت پارک خروج نمودیم.سر جای قبلیمون نشستیم و لحظاتی عاشقانه و احساسی رو رقم زدیم.ای جوننننم؛♥زیر بید مجنونی که شاخه هاش با نسیم ملایمی که میوزید خیلی آروم تکون میخوردن،دوتا عاشق کنار هم نشسته و دستاشون قفله هم،سر خانوم روی شونه های آرامش بخش آقا،غرق در آرامش،از تک تک لحظه ها لذت میبردیم؛بی حد و اندازه لذت بخش بود،خیلی وقت بود حسرتش رو دلم سنگینی میکرد؛چقد گونه ام رو بوسیدی و بهم آرامش میداد.اووووم منم یکم لپاتو چلوندم و بوسشون کردم،حال مودادبووووس♥.چقد ساعد دست چپت رو (چه دقیق هم باید بگم!خخ) گاز گرفتم و آخ نگفتی و تازه خودت گفتی اصن بیا بازوم رو گاز بزن،منم فرصت رو مث خودت که فرصتارو از دست نمیدی خخ از دست ندادم و یه گاز محکم از بازوی سمت راست(خخخ)گرفتم و جای دندونام خیلی خوشمل حک شد روی بازوت،اصن تمام لذت گاز گرفتن به همون جای دندونامه که میبینم میمونه رو بدنت؛اوووف بازم دلم خواستپوزخند.خواستم با گوشیت یه عکس بگیرم که متوجه شدی تماس بی پاسخ داری از خان داداش و بابات و به اصرار من زنگ زدی داداشت و بهم گفتی که از دستت عصبانی بود که چرا هر چی بابا زنگ میزنه گوشیتو جواب نمیدی؟! بعدم هر چی بهت گفتم زنگ بزن بابات آخرش نزدی!منم نالاحت شدم و وقتی بلند شدیم که بریم واسه معاینه،تو راه که میرفتیم هر چی باهام حرف زدی جوابتو ندادم و دلم خنک شد،آخیییییش.


چون پول نقد نداشتم مجبور شدیم جلو بانک وایسیم تا پول بگیرم و عابربانک دو بار کارتمو قورت داد و از بانک گرفتیم و بعدم که تو خواستی با کارت خودت بگیری همشون یه مشکلی داشتن و مث هاجر مامان اسماعیل (چه خودمونیجالب بود ) از اینجا به اونجا میرفتیم و میومدیم واسه دو قرون پول!راننده آژانس هم که دیگه نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشه خخخ؛در نهایت بخت یاری کرد و بالاخره عابربانکه بانک کشاورزی بهمون کمک کرد،جا داره از همین تریبون ازشون تشکر کنیم خخخ،راننده هم شاد و شنگول و در عین حال عصبانی و با عجله گازشو گرفت به سمت مقصد.

 پیاده شدیم و دیدیم که چقد شلوغ بود اونجا و من رفتم داخل و شما هم بیرون موندی،مث این بچه ها تنها و مظلوم رفتم یه گوشه وایسادم و نمیدونستم باید چیکار کنم،همون موقع شنیدم یه مامانه به دخترش گفت نمیخواد نوبت بگیریم؟دخترش گفت نه!گفت مطمئنی؟گفت آره!منم گفتم خب پس بزار ببینم چی میشه کم کم؛تا اینکه از پشت شیشه اشاره کردی بهم که بیا؛وقتی اومدم گفتی که باید بری کارت ملیت رو بزاری و نوبت بگیری و منو از بلاتکلیفی و سردرگمی نجات دادی،دورت بگردم آخه که همه جا به دادم میرسی و کمکم میکنی.هر چقدم بهت اصرار کردم که دیگه نمیخواد بمونی و خسته میشی برو خونه آخر گوش نکردی و گفتی که تا آخرش میمونم.منم برگشتم داخل و به این کارات که فکر میکردم ای بغض گلومو میگرفت و دلم میخواست به خاطر این مهربونیات و حمایت هات و تمام حس های خوبی که بهم میدی بشینم از سر شوق کلی گریه کنم.گریه‌آور

(♥حتی نمیتونی تصور کنی که چقدر این کارات واسم ارزش داره و به چشمم میاد و متوجه تک تکشون میشم و یادم میمونه و قدردانت میشم.هیچ وقت این روزا و تمام اون روزایی که رفتارای مشابه امروز داشتی و حس های مشابه حس های امروز داشتم رو فراموش نمیکنم؛تو مث یه پدر حامی هستی،مث یه همسر همراه هستی و مث یه رفیق پایه هستی و تمام این ویژگی ها رو همیشه داری و هیچ وقت هم از من دریغشون نکردی و با تمام توانت همه جوره و از هر لحاظ خودت رو پناه من کردی.بی حد و اندازه دوستت دارم یار همیشگی من،مرد من،پناه من،آرومه جونم،کس و کار من،رفیق من،با معرفت من،دلیل خوشبختی و خوشحالی مـــــن،دوستت دارم چون لایقش هستی،دوستت دارم چون نمیشه که دوستت نداشت،دوستت دارم چون یه دنیا دلیل داره و نمیدونم دلیل اصلیش کدومه!فقط میدونم با تمام وجودم با تمام احساسم و از ته قلبم پاک و همیشگی دوستت دارم.♥)

بالاخره طلسم شکست و بعد از کلی انتظار نوبتم شد و رفتم و دیگه مطمئن شدم که چشمام ضعیفه و باس برم چشم پزشکی و عینک بخرم.وقتی که دیدم اینو گفت و اینهمه انتظار راه به جایی نبرد،از اینکه خودم اینهمه سر پا بودم و کمرم شکست عصبانی نشدم اما از اینکه تو اینهمه سر پا موندی و منتظرم بودی خیلیییییی ناراحت و عصبانی شدم و دلم میخواست اونجا رو روی سر همشون خراب کنم!حیف که قدرتش رو نداشتم!

بعدم که دیگه آژانس گرفتیم و منو رسوندی کنار تاکسی ها و خودتم رفتی خونه.وقتی رسیدم خونه اول سه ساعت به سوالات خانواده جواب دادم خخ بعدم اومدم تو اتاق دیدم لباسام بوی عطرت رو گرفته و با تمام خستگیم دوباره جون گرفتم و کلی حال کردم و ذوق کلدم.بعد لباسامو عوض کردم صورتمو شستم و دراز کشیدم و با فکر کردن به اتفاقای امروز کم کم خوابم برد تا ساعت 7 و خورده خواب بودم و تازه بیدار شدم ناهار خوردم و هنوزم شام نخولدددم.

اینم از امروز،بمونه به یادگار... .


پ.ن:
امروز درسای زیادی گرفتی که اگه گفتی یه چیزی گفتی بخرم و من گفتم نه،تو باید بازم اصرار کنی خخخ.
عاشقتتتتتتتم
یه عالمه بوس فرستادم واستبووووس
بهترین و دوست داشتنی ترین مرد دنیایی واسمدوست داشتن
گل تقدیم شماخدای مهربونم بازم ممنونیم ازتگل تقدیم شما

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/06/22

11:43PM


Sajad&Tahereh 11:44 عصر شنبه 99/6/22

1نظر

مواظبت از رابطه

رابطه

رابطه ها هیچگاه با مرگ طبیعی نمی میرند؛آنها را

خود خواهی،

بد اخلاقی و

غفلت

از بین می برد.

 

پ.ن:هیچ آدمی بی عیب نیست؛اما بیا به هم قول بدیم که عیب هایی که مسببش خودمون هستیم رو به همدیگه تذکر بدیم و برای هر چه بهتر شدن رابطمون با هم تلاش کنیم.شخصیت های همدیگه رو با هم به بهترین شکل ممکن بسازیم و عشقمون رو پایدار نگه داریم.بیا همیشه رابطمون رو نوازش کنیم♥

دوستدار تو(که خیلی پسر خوفی هسدی):خانومت(که خیلی دخمل خوفیه)دوست داشتن

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/06/21

01:30PM


Sajad&Tahereh 1:30 عصر جمعه 99/6/21

1نظر

دلم برات تنگولوییده

 

دلتنگی

چقدر سخته دوست داشتنت از راه دور،

اینکه نتونم هر وقت دلم خواست روی ماهتو ببینم،بغلت کنم،بوست کنم...

اینکه نتونم زل بزنم تو چشمای مهربونت و دوستت دارم رو فریاد بزنم


پ.ن:

اینکه نتونم هر موقع دلم خواست سر به سرت بزارم،قهر کنم نازمو بکشی،بگیرم بزنمت دلم خنک بشه،اداتو در بیارم ...آخ دلم خواستشوخی

خعیلی زیاد دوستت دارم خوش قلبه منبووووس 

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/06/19

08:26AM


Sajad&Tahereh 8:26 صبح چهارشنبه 99/6/19

1نظر

نقش احترام در رابطه

حرمت

عشق واسه شروع و ادامه ی رابطه خیلی مهمه،

اما چیزی که باعث دوام رابطه عاشقانه و در نهایت ایجاد رابطه سالم و متعهدانه میشه،احترامه؛

توی رابطه فقط احترام میتونه مهم تر از عشق باشه؛

به محض اینکه احترام از بین بره،عشق رو هم نابود میکنه... .

گل تقدیم شماعشق بدون احترام،دیری نخواهد پایید اما احترام می تواند به همراهش عشق حقیقی و ماندگار به ارمغان آورد.گل تقدیم شما

با احترام گذاشتن به همدیگه،حس ارزشمند بودن رو به هم هدیه بدیم

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/06/14

06:55AM


Sajad&Tahereh 6:56 صبح جمعه 99/6/14

1نظر

...

شارژ

باتری قلبم خالیه ی خالیه 

                 

دلم واست تنگ شده

 

♥SAJAD&TAHEREH♥

1399/06/07

03:04PM


Sajad&Tahereh 3:5 عصر جمعه 99/6/7

1نظر

طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

دسترسی سریع وب